این نیز بگذرد!
پادشاهی حکیم شهرش را فرا خواند و از او خواست جمله ای برای او بنویسد که در
همه لحظات آرامش بخش و سازنده روحش باشد. حکیم انگشتر پادشاه را خواست
و نوشته ای را درون انگشتر پادشاه قرار داد و با او شرط کرد " فقط زمانی آن را باز کن
که احساس کردی به آن نیازمندی ".
چندی بعد جنگی میان آن شهر و شهر همسایه درگرفت .جنگی سخت که باید به
سختی از پس آن بر می آمدند . متاسفانه جنگ رو به شکست می رفت و پادشاه
درگیر جنگ خسته و درمانده بالای تپه ای به دام افتاد در اوج نا امیدی به یاد
انگشترش افتاد آن را گشود و دید که در آن نوشته " این نیز بگذرد " با خواندن این
جمله جان تازه ای گرفت و با تمام وجود به نبرد ادامه داد و سربلند و پیروز از جنگ
بیرون آمد زمان بازگشت به شهرش مردم جشنی برایش بر پا کردند و او را غرق در
سرور و گل و شادی کردند. پادشاه در پوست خود نمی گنجید و در همین حال که
احساس بزرگی و غرور او را فراگرفته بود باز به یاد انگشترش افتاد آن را گشود و بار
دیگر " این نیز بگذرد" .
