آهنگهای پاپ
موسیقی
بخوان به نام پروردگارت بعثت خاتم النبیین حضرت محمد(ص) بر دوستدارانش مبارک باد با تشکر از ناصر دوست عزیزم که این مطالب رو واسه من فرستادن هلن كلر در دوران كودكي به علت بيماري منيژيت ، بينايي و شنوايي خود را از دست داد اما با كمك « آنا سوليوان » ، معلم خصوصي اش يكي از محترم ترين زنان دنيا شد . هلن كلر در بيست و هفتم ماه جون سال 1880 ميلادي در مزرعه اي واقع در ايالت آلاباما متولد شد . دوران طفوليت او طبيعي بود تا اينكه در 5/1 سالگي بيماري مننژيت باعث شد تا او بينايي و شنوايي خودرا ازدست بدهد. سالهاي بعد براي خانواده هلن بسيار ناخوشايند بود . چرا كه آنها به اين مسئله واقف بودند كه به دليل ناتواني دو گانه فرزندشان هيچ راهي براي برقراري ارتباط با او وجود ندارد . خود هلن هم به نوعي در بدن خود محبوس بود و به تنهايي قادر نبود احتياجاتش را برطرف كند و يا در آرزوي شهرت باشد . الكساندر گراهام بل فقط مخترع تلفن نبود بلكه معلم ناشنوايان هم بود. خانواده كلر با او تماس گرفتند . وقتي گراهام بلر ، هلن را ملاقات كرد به هوش ذاتي او پي برد . او به خانواده هلن پيشنهاد كرد كه معلمي جوان به به نام « آنا سوليوان » را استخدام كنند تا به هلن جوان درس بدهد . خانواده كلر از وضعيت مالي خوبي برخوردار بودند و قادر بودند كه براي فرزندشان معلم خصوصي بگيرند ، بنابراين با خانم سوليوان تماس گرفتند .
آنا سوليوان خود نيز از بينايي نسبتا كمي برخوردار بود . او در انسيتيو پركينز در بوستون كه مختص نابينايان و ناشنوايان بود تحصيل كرده بود . خانواده كلر ( آنا ) را در 21 سالگي استخدام كردند تا با آنها زندگي كند و به هلن درس بدهد سوليوان روشي را اختراع كرد كه هلن قادر به درك آن باشد . اين روش شامل علاماتي بود و با فشار دادن اين علامت ها روي كف دست كلر ، وي قادر به درك آنها مي شد . با استفاده از اين روش دختر جوان به طور بي نظيري ،قادر به يادگيري و برقراري ارتباط شد . او در هشتمين سال تولدش به شهرت رسد و اين شهرت در سراسر زندگي اش گسترش يافت . « مارك توآين » هلن را ياري كرد و او را كارگر معجزه ناميد .
هلن كلر به كالج (رانكليف )رفت و با كمك سوليوان كه سنخرانيها را روي كف دستش توضيح مي داد ، توانست مدرك خود را بگيرد. هلن در طي سالهاي تحصليش توسط مجله خانوادگي زنان ترغيب و تشويق شد تا زندگينامه خود را بنويسد و از اين طريق بتواند به كنجكاويهاي بي انتهاي مردم سراسر جهان پاسخ دهد . او زندگينامه خود را نوشت و آن را « داستان زندگي من » ناميد . هلن همچنين آموخت كه از طريق فشار دادن انگشتانش روي گلوي خانم سوليوان و تقليد ارتعاشات آن صحبت كند . او اولين نابينا و ناشنوايي بود كه به عنوان دانشجوي برجسته از كالج فارغ و التحصيل شد . هلن كلر در سراسر زندگي اش با عده زيادي از افراد مشهور و سرشناس ملاقات كرد و تجربيات بسياري نيز به دست آورد . او همچنين همه افرادي كه در دوران زندگي اش به رياست جمهوري امريكا منصوب شده بود را ملاقات كرد . او حتي به واسطه ويلون و استعداد « ياشا هايفز » و يالونيست مشهور قرن بيستم لذت موسيقي را تجربه كرد . هلن با حس كردن ارتعاشات و يالون مي توانست بگويد كه آهنگساز موسيقي نواخته شده كيست .
هلن اغلب اوقات زندگش را با شركت در سخنراني ها به همراه آناسوليوان ، معلم و دوست عزيزش سپري كرد . سوليوان ازدواج كرد اما بعد از گذشت مدت زمان اندكي طلاق گرفت و نزد هلن كلر بازگشت . كلر يك قهرمان براي نابينايان شد . وي كتابهاي متعددي را در طول زندگي اش منتشر كرد و در اعتراضات عليه استخدام تمام وقت كودكان زير 12 سال در آمريكا و عليه قانون اعدام شركت مي كرد . مدال طلاي موسسه ملي علوم اجتماعي در سال 1952 ميلادي به وي اعطا گرديد . در سال 1953 ميلادي از او در دانشگاه سوربون فرانسه تجليل شد . در سال 1964 ميلادي بالاترين تجليل كشوري ايالت متحده يعني مدال آزادي رياست جمهوري ، توسط رييس جمهور وقت ،( ليندون ب جانسون )به وي اعطا گرديد . هلن كلر در اول ژوئن سال 1968 ميلادي در سن 88 سالگي درافاني را وداع گفت : موسسات و انجمن هايي از هلن به يادگاري مانده اند كه به منظور ادامه كار پايان دادن به نابينايي شكل گرفتند .جايزه هلن به كسانيكه توجه عموم را پيرامون پژوهش روي موضوع نابينايي متمركز مي كنند اهدا مي شود . در اینجا از کسانی که میتونن کمک کنن تقاضای کمک به یک هم وطن رو دارم مادر سپید (ريحانه ) تو وبلاگش براي تهيه يه دارو براي يكي ديگه از بچه ها مطلبی نوشته بهش قول داده بودم وقتي نوشت بزارم تووبلاگ من هم از همه دوستاني كه به نوعي مي تونند در اين زمينه كمك كنن در خواست كمك دارم. به دنبال درمان اعصاب و روان یکی از بچه ها دارویی تجویز شده که هر چه بیشتر گشتیم کمتر اثری ازش دیدیم . این دارو موثرترین راه درمان برخی از مشکلات رفتاری و روحی یکی از بچه هاست که به علت تولید این دارو در داخل کشور دیگه وارد نمیشه نوع ایرانی این دارو شدت اثر کمتری داره و به این کودک کارساز نیست از دوستانی که اطلاعات دارویی دارند یا میتوانند در خارج از کشور این دارو رو تهیه کنند و با مسافر یا پست بفرستند خواهش میکنم از طریق ایمیل یا حتی کامنت به من اطلاع بدهند . هزینه دارو به حساب ارزی واریز یا به هر نحو که شما بخواهید کاملا پرداخت میشود . اسم این دارو :Rifperidone یک میلی گرمی هست . و با تشکر از رودابه یاور همیشگیم که ایشون نیز از هیچ کوششی دریغ نمیکنن حسينعلي وزيري تبار ۱۲۸۱(تهران) تا ۱۳۳۷ (تهران) مي خواستم از زنده ياد وزيري تبار و هنر نوازندگي او و بزرگواري و منش و روش اخلاقي و انساني او ياد كنم اما بهترين توصيف را شادروان استاد روح الله خالقي درمورد ايشان، قبل از سال ايشان مي سپارم: «عندليب آشفته تر مي خواند اين افسانه را.» درسال ۱۲۸۱ در تهران به دنيا آمد. از كودكي به موسيقي علاقه داشت و شاگردمدرسه موزيك دارالفنون شد، پس از چند سال تحصيل وارد يكي از دسته هاي موزيك ارتش شد و بعد دوباره به مدرسه موسيقي دولتي آمد و تحصيلات خود را دنبال كرد... سالار معزز (مين باشيان) را اولين استاد خود مي دانست.. و علينقي وزيري را استاد دوم خود... هر چند تخصص اش در موسيقي ايراني بود و شايد اولين نوازنده اي بود كه نغمات ايراني را روي يك ساز اروپايي (قره ني)به بهترين وجهي مي نواخت و در عين حال متد قره ني را به سبك علمي نيز تحصيل كرده بود... درهمين مدرسه (مدرسه موسيقي دولتي) بود كه معلم وي بودم. بعدها به خدمت فرهنگ وارد شد و [با] پست هنرآموز موسيقي به كشور عراق رفت و در مدرسه ايرانيان بغداد به تعليم سرود و تشكيل اركستر همت گماشت. كرد ودرسال هنرآموز موسيقي به شيراز رفت و در همين شهر بود كه ازدواج كرد و دختري به نام گيتي از خانم شيرازي خود پيدا كرد كه بعدها او هم به موسيقي پرداخت و يادگاري ارجمند از پدرهنرمند خود شد... شهر شيراز را بسي دوست مي داشت و آنجا چند آهنگ ساخت كه از آن جمله تصنيفي است در مايه اصفهان... كه با اين بيت آغاز مي شود: اي گل بوستان جهان مايه اميدم- حاصلي غير غم از تو در زندگي نديدم... ديگري آهنگي است در پرده شور كه آن را به ياد شيراز ناميده است.« بارها گفته ام و بار ديگر مي گويم/ كه من گمشده اين ره نه بخود مي پويم...» دشمن نداشت، همه دوست او بودند چون هرگز از كسي بد نمي گفت. مردي بود فروتن، وقت شناس، منظم، مهربان و مهمان نواز. وقتي صحبت از مطالبي مي شد كه از آن اطلاع نداشت و يا بي خبر بود اظهار نظر نمي كرد با اينكه وزيري تبار به بيماري قند مبتلا شده و به ياري دوستان به آلمان رفته بود و پزشكان آن سرزمين به او گفته بودند كه اگر چهارماه در بيمارستان بماند و تحت رژيم قرار گيرد حالش به كلي خوب خواهد شد، ولي او كه به كودكان نابينا انس عجيبي پيدا كرده بود بيش از پانزده روز نتوانست دوري آنها را تحمل كند، اين بود كه بار سفر بربست و با كسالت مزاج به تهران آمد تا ديدگان خود را به ديدار چهره هاي ماتم زده نابينايان فروغي بخشيده و با آموختن نواي قره ني به آنان روح غمزده خود را تسكين دهد. وقتي كه دوستانش او را بعد از پانزده روز در تهران ديدند همه تعجب كردند، ولي وزيري تبار گفت:« هيچ تعجبي ندارد خوشتر دارم كه در خاك وطن مريض و نالان باشم، غذاهاي ايراني بخورم و از هواي پاك وطن استنشاق نمايم ولي در خاك بيگانه خوش و خرم نباشم، من از ايرانم و در ايران بايد بمانم و همين جا بميرم...» روحش شاد و روانش خرم باد. ولادت با سعادت مولود کعبه مولای درویشان و روز پدر را به تمامی شما عزیزان و به خصوص پدران گرامی تبریک میگویم . دوستان جای همتون خالی امروز در جشن میلادی که به خاطر همین روز در اردوگاه الغدیر شهرتبریز برگزار شد و ما افتخار میزبانی کودکان و دانش آموزان استثنائی شش استان رو داشتیم . وچه خوش گفته شاعر شیرین سخن آقای بهجت تبریزی ( شهریار ) بلی شهر تبریز است و جان قربان جانان میکند سرمه چشم از غبار کفش میهمان میکند یه مراسم خوب و شادی برگزار شد که من نیز افتخار حضور در این مراسم رو داشتم که از این بابت باید از بابائی تشکر کنم که منو اونجا بردن تا در کنار میهمانان عزیز آن بهشتیان روی زمین باشم . برنامه های متنوعی بود که از جمله شعبده بازی توسط گروه ناشنوایان گیلان برگزار شد و مراسم مولودی خوانی و ..... بعدا هم نمیدونم کی منو لو داد که از من هم دعوت کردن تا روی سن رفته و عرض ادبی با دوستان و میهمانان عزیز داشته باشم و بعدش هم یک آهنگ به زبان مادریم اجرا کردم که بابائی قول دادن آماده کنن و چند روز آینده اونو بذارن تا دوستان نیز استفاده کنن و من امیدوارم که از شنیدن اون هم لذت ببرین رفته و امروز ساعت۳ بعد از ظهرقراره دکتر اونو ببینه و من هم تنهای تنها تبریز هستم و به خاطر مشکلات کاری نتونستم همراهشون باشم واسه همین این چند سطر رو مینویسم و امیدوارم که دوستان نیز آرشام رو دعا کنن تا بلکه فرجی حاصل بشه و پسرم هم بتونه صورت من و مادرش رو بعد از ۱۲ سال ببینه تو وبلاگ ها داشتم مطالب رو می خوندم تو یه وبلاگی یه مطلب بسیار جالب دیدیم که شامل حال من میشه واسه همین اون مطلب رو البته با اجازه صاحبش اینجا میذارم امیدوارم که دوستان خوششون بیاد با اینکه دکترها تا حالا واسم امید ندادن واسه بهبودی آرشام ولی من باز هم فریاد میزنم که نا امید نیستم و خدا بزرگه پس این شما و این هم مطلبی که گفتم چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. » ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشید، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد. دوستان عزیزم از لطف همه تون ممنون که این مدت منو تو این محیط تحمل کردید . برای اینکه دوستان موقع سر زدن به من زیاد دچار مشکل نشن و راحت بتونن نوشته های منو بخونن و پیشنهادات سازنده شون رو برام کامنت بزارن دوستان خوبم عمه رودابه و خاله مژگان و عمو رضا زحمت کشیدند و برام یه خونه دیگه درست کردن که اگه دوستان دچار مشکل شدند میتونن از طریق اون خونه که لینکش رو در زیر براتون میزارم با من ارتباط برقرار کنند. یادم نرفته بگم سعی میکنم تا حد امکان موضوعاتی رو که اینجا میزارم اونجا هم باشه و بعضی موقع ها هم اگه تفاوتی بین این خونه اون خونه بود علتش بر اینه که اونجا دوستان زحمت مطالب رو میکشن که جا داره همین جا به همه اونها خسته نباشید بگم و دستان پر از محبت شون رو ببوسم . تا سلامی دیگر بدرود .
(این مطالب از خانواده سبز و ترجمه سعیده ناجیان میباشد)
نوازنده كلارينت (قره ني) و پدر موسيقي نابينايان در ايران
وزيري تبار دوباره به تهران آمد و تحصيلات خود را در هنرستان موسيقي دنبال
شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم
| Design By : Night Skin |


