تبليغاتX
آهنگهای پاپ


آهنگهای پاپ

موسیقی

انسان توانمند است حتی اگر ما با چشم سرمان او را ناتوان ببینیم.مطلبی که این دفعه بابائی و عمه رودابه به پیشنهاد من روی وبلاگ می زارن درباره" چارلز" خواننده نابینا آمریکائی است.این مطلب برای من جالب بود و دلم خواست شما ها هم بخونید. 

ري چارلز يكي از تاثير گذار ترين خوانندگان سبك ريتم اند بلوز بود كه بسياري از خوانندگان چند دهه اخير خود را مديون او مي دانند. در بين خوانندگان ايراني فرهاد كسي بود كه در سبك و سياق خواندنش بيشترين تاثير را از ري چارلز گرفت . اين تاثير تا حدي بود كه عده اي فرهاد را به تقليد از ري چارلز متهم مي كردند. از ديگر خوانندگاني كه به نوعي از ري چارلز تاثير گرفته اند مي توان به فريدون فروغي ، جمشيد جم و اين اواخر هم ماني رهنما و رضا يزداني اشاره كرد.

در ميان خوانندگان انگليسي زبان به جز الويس پريسلي كس ديگري را نمي توان پيدا كرد كه با ري چارلز در يك رديف قرار گيرد .
ري چارلز رابينسون در سپتامبر 1930 در شهر كوچك الباني در ايالت جورجياي امريكا به دنيا امد. اين خواننده سياهپوست در 7 سالگي به دليلي ناشناخته نابينا شد. براي او كه خانواده بسيار فقيري داشت اين نابينا شدن سراغاز راهي بود كه در نهايت او را به شهرت جهاني رساند. ري چارلز تحصيلات خود را در مدرسه دولتي نابينايان شهر فلوريدا به پايان برد و همان جا بود كه او خواندن نت هاي موسيقي و نوشتن نت به خط بريل را فرا گرفت. او كه در 15 سالگي يتيم شده بود تنها 17 سال داشت كه به نيويورك رفت و فعاليت در زمينه موسيقي جاز را آعاز كرد. او در اين زمان با كويينسي جونز ديگر خواننده مشهور همنسلش اشنا شد. دوستي كه به يمن همين دوستي مباني اهنگسازي و تنظيم موسيقي را از چارلز فرا گرفت.
او در همين دوران با وجود سن كمش با ترانه « من زن گرفتم » توانست به صدر جدول فروش موسيقي راه پيدا كند. واقعيتي كه نشان مي داد چه اينده اي در انتظار اوست.
مهم ترين اثار ري چارلز يعني سه ترانه مشهوري كه در سبك ريتم اند بلوز با نام هاي «بزن به چاك جك» ، «نمي توانم از عشقت دست بردارم » و «ورشكسته» خواند همگي در سال هاي اوليه دهه 60 ميلادي اجرا شده اند. در واقع جارلز را مي توان يكي از بانيان جنبش موسيقي سياهپوستان امريكا به حساب آورد كه در ان سال ها در كنار جنبش حقوق اجتماعي انها جاي ويژه اي به خود اختصاص داده بود. ري چارلز اگر چه هرگز مستقيم به فعاليت سياسي نپرداخت اما به دليل دوستي اش با مارتين لوتر كينگ بين سياهان انقلابي محبوبيت ويژه اي داشت. او در سال هاي سياه تبعيض نژادي هرگز قبول نكرد كه در افريقاي جنوبي كنسرت برگزار كند و اين هم به عنوان نشانه اي ديگر از همراهي او با نسل عصيانگر سياهان به حساب آمد.
در همين سال ها بود كه ري چارلز به اوج موفقيت خود رسيد و موقعيتي را به دست اورد كه تا دم مرگ هرگز از او جدا نشد. او در اين دهه 9 جايزه گرمي را از ان خود كرد كه مهم ترين و معتبر ترين جايزه موسيقي جهان است و ساليانه در امريكا به موسيقيداناني كه توانسته باشند تاثيري ويژه در موسيقي از خود به جا بگذارند تعلق مي گيرد. در سال 1979 بازخواني او از ترانه مشهور جورجيا در قلب من است به سرود رسمي اين ايالت مبدل شد. جايي كه همواره به داشتن هنرمندي مانند ري چارلز در بين شهروندانش افتخار كرده است.
ري چارلز به موسيقي عشق مي ورزيد . وقتي كه پشت پيانو قرار مي گرفت و ساز مي زد را مي توان شادترين لحظات عمر او به حساب آورد. تصوير هاي او در حال نوازندگي با ان خنده رضايت اميز و از ته دل به خوبي گوياي اين احساس اوست. او در زندگينامه اي كه در سال 1978 نوشت در اين باره اشاره مي كند:« من با موسيقي به دنيا آمده ام . اين تنها توضيحي است كه مي دانم. موسيقي بخشي از هستي من است… مثل خون . انگار نيرويي بيروني من را به صحنه هدايت مي كند . برايم واجب است درست مثل اب و غذا.»
او در سال 1993 براي آخرين بار موفق به دريافت جايزه گرمي شد. او اين جايزه را براي اثري با نام « ترانه اي براي تو » از ان خود ساخت. با اين همه او تا يك سال پيش از مرگش به اجراي كنسرت و سفر به نقاط مختلف دنيا ادامه داد .
از مهم ترين ويژگي هاي ديگر ري چارلز كه او را از ديگر همعصرانش متمايز مي كند اين نكته است كه او هرگز خود را به يك سبك خاص محدود نكرد . در واقع اگر چه عمده شهرت چارلز به خاطر كار هايي است كه در سبك هاي ريتم اند بلوز و سول از او به جا مانده است اما دو آلبومي كه او در دهه هفتاد به سبك كانتري منتشر كرد و و همجنين البوم 1993 او در سبك هيپ هاپ هر كدام در نوع خود تاثير گذلر و جذاب بوده اند . اين در حالي است كه در مورد البوم اخيرش ري چارلز در گفت و گويي اعلام كرده بود كه در زمان ساختن ترانه براي ان اصلا از وجود سبكي به نام هيپ هاپ بي اطلاع بوده است . اما همين البوم توانست او را در دهه اي كه موسيقي سياهان با شكل و شمايلي جديد و معترض دوباره به بازار مي امد ، در اوج نگه دارد.
بازنوازي هاي فرهاد از اثار ري چارلز در دهه 50 شمسي همان طور كه گفتيم مهم ترين دليل شهرت اين خواننده در ميان ايرانيان است اما شايد بتوان ردپاي حضور او را در موسيقي دهه هاي بعد هم دنبال كرد به خصوص در دهه 60 كه به دليل فضاي خاص كشورمان موسيقي سنگين و غمناك ري چارلز توانست تاثير عمده اي بر نوازندگان و خوانندگان بگذارد به غير از انها كه پيشتر نام برديم شايد بتوان از عليرضا عصار ، فرمان فتحعليان و رضا رويگري به عنوان خوانندگان ديگري نام برد كه در سال هاي اخير مستقيم يا غير مستقيم زير نفوذ خلاقيت موسيقي ري چارلز قرار داشته اند.
همكاري ري جارلز با اريك كلاپتون نيز از دلايل ديگري است كه اين خواننده و موسيقي اش را در ذهن ايرانيان زنده نگه مي دارد . در واقع بازنوازي اريك كلاپتون از اثار ارزشمند ري چارلز هنوز هم نمونه اي جذاب و شنيدني از موسيقي است.
نورا جونز نيز ديگر خواننده مهم سال هاي اخير است كه علاقه اش به سبك ري چارلز او را وادار كرد با اين خواننده سياهپوست كنسرت مشتركي برگزار كند.
ري چارلز در سال 1983 در گفت و گويي با روزنامه واشنگتن پست گفته بود: « موسيقي هميشه بوده است و بعد از ري چارلز هم خواهد بود. قصد من فقط اين است كه تاثير گذار باشم و موسيقي خوبي از خود به جا بگذارم. » كاري كه در نهايت به خوبي از عهده انجام آن بر امد.
  ري چارلز مردي كه بيش از 50 سال با موسيقي شگفت انگيز خود در تاريخ موسيقي پاپ درخشيده بود  در اثر بيماري كبد درگذشت.


نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 12:9 توسط آرشام | |

 
  درگذشته‌ نابينايان‌ از نعمت‌ خواندن‌ محروم‌بودند. اينگونه‌ افراد كه‌ قادر به‌ ديدن‌ نبودند به‌دليل‌ نداشتن‌ امكانات‌ درتاريكی
مطلق‌ فرو رفته‌بودند. اما دانشمنداني‌ فرهيخته‌ كه‌ تمام‌  افكارش‌ به‌ دنبال‌ رفع‌ نيازهاي‌ نابينايان‌ بود، توانست‌ راه‌  روشني‌ براي‌  نابينايان‌ هموار سازد و خطي‌ را  براي‌اينگونه‌ افراد  ابداع‌ كند تا آنان‌ بتوانند از  نعمت‌خواندن‌ و نوشتن‌ بهره‌ ببرند وگام‌ در دنياي‌ علم‌بگذارند. (لوئي‌ بريل‌) موفق‌ به‌ اختراع‌ زبان‌ وخطي‌ شد كه‌ نابينايان‌ با لمس‌ انگشتان‌ دستانشان‌مطالب‌ كتب‌ و مقالات‌را به راحتي‌بخوانند وتوسط قلمي‌ مخصوص‌ كه‌ كاغذ را سوراخ‌ مي‌كندآنچه‌ را كه‌ بخواهند بنويسند. به‌ اين‌ ترتيب‌ آنان‌ نيز توانستند همچون‌ مردم‌ عادي‌ زندگي‌ كنند و درس‌ بخوانند  و به‌ تحصيل‌ بپردازند نابينايان‌  همه‌ اين‌ نعمات‌ را مديون‌ لوئي بريل‌ هستند كه‌ اكنون‌به‌ گوشه‌اي‌ از زندگي‌ او مي‌پردازيم‌. 
        متولد حوالي‌ پاريس‌
    لوئي بريل‌ در 4 ژانويه‌ 1809 دريك‌ روستاي‌دور افتاده‌ نزديك‌ پاريس‌ به‌ نام‌ (كواپوري‌) چشم‌ به‌ جهان‌ گشود  پدرش‌  (سيمون‌ رن‌ بريل‌) و مادرش‌ (مونيك‌ بريل‌) بود. زندگي‌ مرفه‌ نداشتنداما همه‌ تلاششان‌ درجهت‌ ايجاد يك‌ محيط آرام‌و راحت‌ براي‌ فرزندانشان‌ بود. سيمون‌  در يك‌ آهنگري‌ كار مي‌كرد  و نعل‌ اسب‌  مي‌ساخت‌.خانه‌اي‌ سنگي‌ و كوچك‌ در روستا بنا كرده‌ بود  و بعد از تولد لوئي‌  مغازه‌اي‌ محقر در نزديكي‌ خانه‌اش‌ ساخت‌ وبه‌ نعل‌ سازي‌ مشغول‌ شد. اوشبانه‌روز كار مي‌كرد تا بتواند خرج‌ خانواده‌اش‌ رادر بياورد. براي‌ اعضاي‌ خانواده‌ غذا وخوراك‌ وپوشاك‌ مناسب‌ تهيه‌ كند. بطور كلي‌ مرد زحمتكش‌و مهرباني‌ بود. مادر لوئي‌ نيز براي‌ همسايه‌هاخياطي‌ مي‌كرد و به‌ رفوگري‌ مي‌پرداخت‌. آنهاخانواده‌اي‌ خوشبخت‌ بودن‌ تا اينكه‌ اتفاقي‌ناگوار زندگي‌ آنان‌ را تيره‌ و تار كرد.
    لوئي سه‌ ساله‌ بود، او روزي‌ در خيابان‌ نزديك‌خانه‌اش‌ بازي‌ مي‌كرد كه‌ ناگهان‌ اسب‌ يك‌ درشكه‌رم‌ كرد و او را زير گرفت‌ و لوئي‌ به‌ گوشه‌ خيابان‌پرت‌ شد به‌ زمين‌ خورد. بر اثر اين‌ تصادف‌، لوئي‌مدتي‌ بيهوش‌ بود تا اينكه‌ بعد از مداوا و معالجه‌ به‌هوش‌ آمد اما بينايي‌ چشم‌ چپش‌ را از دست‌ داد.و پزشكان‌ اظهار داشتند امكان‌ دارد طول‌زندگي‌اش‌ بينايي‌ چشم‌ راست‌ خود را نيز به‌ مروراز دست‌ بدهد. 
 به‌ هر صورت‌ لوئي‌ سه‌ ساله‌ نمي‌توانست‌ باچشم‌چپ‌ مشاهده‌ كند و از اين‌ نعمت‌ محروم‌ شد.
    مدتي‌ ر ا در انزوا به‌ سر برد ولي‌ با محبتهاي‌ مادرمهربانش‌ اعتماد به‌ نفس‌ خود را به‌ دست‌ آورد وبار ديگر به‌ جمع‌ دوستانش‌ پيوست‌. لوئي كوچولو علاقه‌ زيادي‌ به‌ كار پدر داشت‌، لذا پيش‌بندچرمي‌به‌ تن‌ مي‌كرد و در برابر حرارت‌ آتش‌مي‌ايستاد و به‌ كار پدر با دقت‌ تمام‌ خيره‌ مي‌شد.درواقع‌ شاگرد پدرش‌ شده‌ بود.
    متاسفانه‌ چشم‌ راست‌ وي‌ دچار عفونت‌ شد و به‌يك‌ بيماري‌ چشمي‌ خاصي‌ دچار شد. والدينش‌ اورا به‌ درمانگاه‌ روستايشان‌ بردند، اما پزشك‌دهكده‌ پيشنهاد كرد كه‌ هر چه‌ سريعتر لوئي‌كوچولو را به‌ شهر پاريس‌ ببرند و در يك‌ بيمارستان‌مجهز بستري‌ كنند، اما استطاعت‌ مالي‌ خانواده‌لوئي‌ اجازه‌ چنين‌ كاري‌ را نمي‌دهد. لوئي‌شب‌ و روز از درد به‌ خود مي‌پيچيد و مادر وپدرش‌ در كمال‌ افسوس‌ و تاسف‌ شاهد زجركشيدن‌ فرزند دلبندشان‌ بودند و كاري‌ از دستشان‌برنمي‌آمد.
    كم‌كم‌ فروغ‌ ديدگان‌ لوئي‌ رو به‌ افول‌ رفت‌ وبينايي‌اش‌ را به‌ طور كامل‌ از دست‌ دادو نابينا شد.لوئي‌ 5 ساله‌ از اينكه‌ در دنيايي‌ از تاريكي‌ فرورفته‌ بود رنج‌ مي‌كشيد و دچار افسردگي‌ شديدشده‌ بود. پدرش‌ براي‌ اينكه‌ او  را  وارد  اجتماع‌كند،  از مدير مدرسه‌ روستا تقاضا كرد كه‌ عليرغم‌كوري‌ لوئي‌، او را در مدرسه‌ ثبت‌ نام‌ كند.
    لوئي‌ به‌ مدرسه‌ رفت‌ اما فقط صداي‌ معلم‌ رامي‌شنيد قادر به‌ نوشتن‌ و خواندن‌ نبود. سرودها واشعار را به‌ خوبي‌ حفظ مي‌كرد ولي‌ از اينكه‌نمي‌توانست‌ همپاي‌ ديگر همكلاسي‌هايش‌ درس‌ بياموزد غصه‌ مي‌خورد.  او به‌ پدر و مادرش‌ مي‌گفت‌: مي‌دانم‌ آينده‌ام‌ گدايي‌ بر سر خيابان‌هاوكوچه‌ها است‌. زير او بارها با كورهايي‌ روبه‌ روشده‌ بود كه‌ براي‌ امرار معاش‌ گدايي‌ مي‌كردندو لوئي‌ از اين‌ مسئله‌ منزجر بود.اواهداف‌بزرگي‌در سر مي‌پروراند درحاليكه‌ كور شده‌ بو و همه‌راهها را براي‌ خودش‌ بسته‌ مي‌ديد. لوئي‌ علاقه‌زيادي‌ به‌ تحصيل‌ داشت‌ اما نابينايي‌ سدراه‌ وي‌شده‌ بود. او هر روز از روز گذشته‌ نااميدتر مي‌شدو از دلسوزي‌ها و ترحمهاي‌ ديگران‌ نيز خسته‌ ودلشكسته‌ بود. 
      عملي‌ شدن‌ آرزوهايش‌
    پدر لوئي‌ به‌ يك‌ موسسه‌ خيريه‌ در پاريس‌ نامه‌اي‌نوشت‌ و اوضاع‌ و شرايط خود و پسرش‌ را براي‌آنان‌ شرح‌ داد و از علاقه‌ لوئي‌ به‌ تحصيل‌ براي‌آنها گفت‌.
    پس‌ از يك‌ ماه‌ نامه‌اي‌ از موسسه‌ خيريه‌ به‌ در خانه‌لوئي‌ آمد كه‌ زندگي‌ او را دگرگون‌ ساخت‌. نامه‌حاكي‌ از هزينه‌ تحصيل‌ براي‌ او در مدرسه‌شبانه‌روزي‌ نابينايان‌ درپاريس‌ بود. لوئي‌ ازخوشحالي‌ فرياد مي‌زد و د ر كوچه‌هاي‌ روستامي‌دويد. او به‌ آرزويش‌ رسيده‌ بود. مي‌توانست‌تحصيل‌ كند و گداي‌ سر خيابانها نشود.
    او به‌ همراه‌ پدرش‌ به‌ پاريس‌ رفت‌ و در مدرسه‌شبانه‌ روزي‌ مستقر شد. البته‌ محيط خوابگاه‌مدرسه‌ چندان‌ رضايت‌بخش‌ نبود. بوي‌ نم‌ و زباله‌وتعفن‌ فضاي‌ خوابگاه‌ را پر كرده‌ بود.
    لوئي‌ به‌ ياد خانه‌ محقر و ساده‌ اما تميز و پر از مهرو الفت‌ خود در روستا مي‌افتاد و اشك‌ از گوشه‌چشمان‌ نابينايش‌ سرازير مي‌شد. چاره‌اي‌ نبود.لوئي‌ 10 ساله‌ تصميم‌ گرفته‌ بود با هر گونه‌مشكلات‌ كنار بيايد و به‌ تحصيل‌ بپردازد تا گدانشود.
    معلمان‌ رفتار بسيار بدي‌ با دانش‌آموزان‌ داشتند.به‌ آنان‌ توهين‌ مي‌كردند و با شلاق‌ كتك‌ مي‌زدند. در صورتيكه‌ خطايي‌ از دانش‌ آموزان‌ سر مي‌زد درزندان‌  انفرادي ‌ حبس‌ مي‌شد. غذاي‌دانش‌آموزان‌ كاسه‌اي‌ آب‌ بي‌ رمق‌ سوپ‌ و تكه‌كوچكي‌ نان‌ بود. البته‌ در آن‌  دوران‌ همه‌ مدارس‌ چنين‌ رفتاري‌ را با دانش‌ آموزان‌ خود داشتند . تنبيه‌  و ۰ ايجاد شرايطي‌ نامطلوب‌ براي‌ آنان‌ مرسوم‌ بود . بريل‌ با همه‌ سختيها مبارزه‌ مي‌كرد.  او با دستهاي‌ كوچكش‌ مجبور بود به‌ دوخت‌ دمپايي‌بود. 12 ساله‌ كه‌ شد در كارگاه‌ نجاري‌ در مدرسه‌مشغول‌ به‌ كار شد. او در كارها و تحصيل‌ علم‌جديت‌ نشان‌ مي‌داد و هيچگاه‌ شكوه‌ و شكايت‌نمي‌كرد.

    چند دانش‌آموز نابينا كه‌ قصد فرار از مدرسه‌ راداشتند، توسط مسئولين‌ مدرسه‌ دستگير شدندوبراي‌ تنبيه‌ به‌ معادن‌ ذغال‌ سنگ‌ و كارخانه‌هاي‌كنف‌ بافي‌ فرستاده‌ شدند.
    لوئي‌ دلش‌ به‌ حال‌ آنان‌ مي‌سوخت‌ و هميشه‌سعي‌ مي‌كرد كاري‌ انجام‌ ندهد كه‌ مورد تنبيه‌ قرارگيرد.
    لوئي‌ درمدرسه‌ از طريق‌ لمس‌ حروف‌ برجسته‌خواندن‌ ونوشتن‌ را آموخت‌. البته‌ روش‌ بسيارسختي‌ بود. بچه‌ها مجبور بودند براي‌ نوشتن‌ يك‌خط جمله‌ حروف‌ را پيدا كرده‌ و كنار هم‌ بچينند  تا جمله‌اي‌ را بسازند. بريل‌  نوجوان‌ در ذهنش‌ به‌دنبال‌ يافتن‌ راهي‌ ساده‌ براي‌ آموختن‌ و  نوشتن‌ بود .  او اوقات‌ فراغتش‌ را  به‌ برنامه‌ريزي‌  و طراحي‌روش‌ و سيستمي‌ و ساده‌ براي‌ نوشتن‌ و خواندن‌مي‌گذراند. 
        ابداع‌ خط 


    در سال‌ 1822 زمانيكه‌ لوئي‌ 13 ساله‌ بود بايك‌سرباز به‌ نام‌ (كارل‌ باربير) در مدرسه‌ آشنا شد. اوروش‌ (نوشتن‌ درشب‌) را ابداع‌ كرده‌ بود كه‌توسط ضربه‌هايي‌ كه‌ هر كدام‌ معني‌ خاصي‌داشتند . نابينايان‌ قادر به‌ نوشتن‌ جملات‌ بودند اين‌ روش‌ از روش‌ لمس‌ حروف‌ ساده‌تر بود. اما كامل‌نبود. در واقع‌ جرقه‌اي‌ در ذهن‌ لوئي‌ زده‌ شد . او به‌ فكر ابداع‌ خطي‌ افتاد كه‌ حروفش‌ نقطه‌هايي‌برجسته‌ مي‌باشد و نابينايان‌ با لمس‌ کردن‌ نقطه‌هاي‌ برجسته‌ بر روي‌ كاغذ به‌ راحتي‌مي‌توانند بخوانند. او بر روي‌ حروف‌ نقطه‌اي‌ برجسته‌ شروع‌ به‌ كار كرد تا توانست‌ حروف‌ امروزي‌ معروف‌ به‌  بريل‌  را  ابداع‌ كند و كدهايي‌ رابراي‌ رياضيات‌ و موسيقي‌ ترتيب‌ دهد تا نابينايان‌ به‌راحتي‌ بتوانند موسيقي‌ بياموزند و بنوازند.
    در سال‌ 1827 بريل‌ 18 ساله‌ اولين‌ كتابش‌ را به‌چاپ‌ رساند. البته‌ سيستم‌ و خط ابداعي‌ اين‌نابيناي‌ جوان‌ به‌ سرعت‌ مورد قبول‌ و پذيرش‌همگان‌ واقع‌ نشد و آموزش‌ اين‌ خط در مدارس‌بي‌ارزش‌ و مسخره‌ نشان‌ داده‌ شد. اما بريل‌ اميدخود را از دست‌ نداد و به‌ طور پنهاني‌ به‌ دوستان‌نابينايش‌ خط ابداعي‌ خود را آموزش‌ مي‌داد.

    بريل‌  شروع ‌ به‌ نوشتن‌ كتاب‌هايي‌ به‌ زبان‌ كودكانه‌به‌ خط خود كرد وبه‌ اين‌ ترتيب‌ خط بريل‌ را ميان‌كودكان‌ نابينا رواج‌ داد.
    او با سعي‌ وتلاش‌ توانست‌ معلم‌ مدرسه‌ نابينايان‌شود و به‌ تدريس‌ و آموزش‌ خط خود بپردازد.
    كم‌كم‌ خط بريل‌ ميان‌ نابينايان‌ گسترش‌ يافت‌.يادگيري‌ اين‌ خط بسيار راحت‌ و ساده‌ بودبه‌ ويژه‌كودكان‌ به‌ سرعت‌ اين‌ خط را ياد مي‌گرفتند ومي‌توانستند كتاب‌ بخوانند گويي‌ بينا شده‌ بودند.
    لوئي‌ بريل‌ مدرسه‌اي‌ ترتيب‌ داد و درمدرسه‌اش‌ به‌ تدريس‌ خط خود پرداخت‌. امامرگ‌ امانش‌ نداد. و در 6 ژانويه‌ سال‌ 1852 درسن‌ 43 سالگي‌ بر اثر بيماري‌  ( توبركوليس ‌) چشم‌از جهان‌ فروبست‌. خط بريل‌ تا به‌ امروز مورداستفاده‌ نابينايان‌ در سراسر جهان‌ قرار گرفته‌است‌. 


    يك‌ قرن‌ بعد از مرگ‌ لوئي‌ يعني‌ در سال‌1952، جسد وي‌ را كه‌ در دهكده‌اش‌ دفن‌ شده‌بود به‌ پانتئون‌ آرامگاه‌ بزرگان‌ و دانشمندان‌فرانسه‌ انتقال‌ دادند و هر ساله‌ در سال‌ مرگ‌ وي‌مراسم‌ باشكوهي‌ در مزار وي‌ برگزار مي‌شود.
    چندي‌ پيش‌ سايت‌ جستجوگر Google به‌ مناسبت‌سالگرد بريل‌ در 6 ژانويه‌ لوگويي‌ از خط بريل‌ برصفحه‌ اينترنت‌ منقوش‌ كرد تا همگان‌ به‌ ياد اين‌بزرگ‌ مرد دانشمند باشند و از او به‌ خوبي‌ يادكنند. 

    
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0:17 توسط آرشام | |

تو دنياي عجيبي زندگي مي كنيم شايد هم خودمون عجيب هستيم .من به خاطر نابينائي تو مدرسه اي درس مي خونم كه مخصوص نا بيناهاست اما خيلي جالبه كه يه آدم  بينا به خاطر معلوليت جسميش  مجبور باشه كه در مدارس ناشنواها و نابينا ها درس بخونه؟!

تو مراسمي كه براي روز معلم برگزار شد من و چندتا از دوستام  هم دعوت داشتيم  با يه دختربه اسم آرزو كه اون هم دعوت شده بود آشنا شدم.

بابا زحمت آشنائي ما با آرزو رو كشيد.

آرزو ناتواني جسمي داره اما چقدر روحش مقاومه.

دختر شاعر ي كه يه فيلم كوتاه هم ساخته.

بابا كه مثل هميشه تو ميدون حاضره با آرزو يه مصاحبه كوچولو كرده دلم مي خواست مصاحبه با آرزو رو تو وبلاگ بزارم.

آرزو درباره خودش و كارهاش به من و بابا مي گه:

 آرزو ايماني 20 سالمه  تو كلاس دوم دبيرستان درس مي خونم.

 از 14 سالگي پيش آقاي پورهادي استاد كارگرداني دوره كارگرداني رو گذروندم و الان هم پيش

استاد نصراله نوعصري فعاليت مي كنم.

از سن 13 سالگي شعر مي گم و چون اون موقع نمي تونستم بنويسم فرياد مي زدم و شعرها رو مي خوندم .

17 سالگي اولين نوشته خودم رو به نام حقيقت و رويا رو به بازار دادم و هم زمان فيلم كوتاهي به نام مهر گدا ساختم .

با اين كه معلوليت جسمي داشتم از 9 سالگي با كمك پدر و مادرم شروع به درس خواندن كردم،  من دوران ابتدائي رو در مدرسه ناتوانهاي ذهني خوندم و بعدش يك سال نتونستم به مدرسه برم نه به خاطر تنبلي بلكه مدرسه اي كه با موقعيت جسمي من سازگار باشه وجود نداشت.

 بعد دوران راهنمائي رو در مدرسه ناشنوايان تا اول دبيرستان خوندم  و چون به موسيقي و ادبيات خيلي علاقه دارم و بايد ادبيات مي خوندم و در مدرسه ناشنوايان برام مقدور نبود به همين خاطر به مدرسه نابينايان اومدم ولي قبل از اينكه بتونم اين مدرسه رو پيدا كنم خيلي مشكلات واسم پيش اومد  به هر دري كه زدم جوابي نشنيدم و اين جا ( مدرسه نابينايان ) كه اومدم با شخصي كه ادعاي مدير بودن نداشت روبرو شدم كه باعث شد روحيه از دست رفته ام رو دوباره به دست بيارم و دبير عزيزم آقاي زينالي كه هميشه با چهره خندان خود تمام غمهاي من رو به دست فراموشي ميسپارن .

دلم مي خواد  واسه تشكر ازدبيران و معلمين عزيز از طرف همه دوستان عزيزم كه گوشهاشون به جاي چشمهاشون مي بينه و كساني كه دلهاشون به جاي پاهاشون راه مي ره شعري رو تقديم كنم
    
                                             
   معلم
اي معلم سويلرم جسيميمه سن جان اولاسان  ( اي معلم مي گويم كه واسه جسم من روح بشي )

من سنه جان ويررم سن منه جانان اولاسان  ( من به تو جونم رو ميدم تا جانان من باشي )

آيه الله هوي قلبيمده حك ايلميسن               ( آيات خداوندي رو تو قلبم حك نمودي )

آيت حق سن اوزون ناجي قران اولاسان     ( تو خود نشان حق هستي و ناجي قران بشي )

سن ملايم بير نسيم سن غنچه ني ناز ايليسن  ( تو نسيم ملايمي هستي كه غنچه رو ناز مي كني )

علم بحرينده اوزون بير موج طوفان اولاسان ( در درياي علم خودت يك موج طوفان باشي )

سر و سوسن ياسمن سن بلبله ياشيل چمن سن( سرو و سوسن و ياسمن هستي واسه بلبل چمن سر سبز)

بلبل شيدا يه سن شانلي گلستان اولاسان       ( واسه بلبل شيدا يك گلستان در شان اون باشي )

ياناسان يانديراسان چون شمع تك پروانه ني  ( بسوزي و بسوزاني هم چو شمع پروانه را )

ياندير هر پروانه ني چون شمع سوزان اولاسان ( چون شمع سوزان بشي بسوزان تمام پروانه ها رو )

ديل آچانلار بلبلي ديل آچميان لار ديلي سن   ( كساني كه ميتونن حرف بزنن بلبلشي و كساني كه نميتونن حرفش هستي )

يرمين گورمين طفله سليمان اولاسان (اونهاي كه نميتونن ببينن و راه برن واسشون سالمان بشي)

زهد و تقوا دا گزن پير خرابات اولاسان ( پير خراباتي بشي كه مملو از زهد و تقوا هست )

محفل عشاقده شمع شبستان اولاسان ( در محفل عشاق شمع شبستانشون باشي )

سن ايشخلي بير گونش گونسن ( تو يك خورشيد نوراني هستي )

هر قارانيخ يولا سن بير مه تابان اولاسان ( واسه هر راه تاريك يه ماه تابان بشي )

قويما نامحرم گله اولكده دانشگاهيوا ( نذار تو ديارت خارجيها بيان تو دانشگاه درس بدن )

سنه بو گون دينه نگهبان اولاسان (‌تو امروز نگهبان دين ما هستي )

سن كي بير قارداشي گدن باجيله يول بير سن (‌تو كه با خواهري همسفر هستي كه برادرش رو از دست داده )

پس اولار بير آناسيزاوشاق آنام دينده اونا جان ا ولاسان (‌پس ميشود كودك بي مادري وقتي ميگه مادرواسش جان بشي )

امر ايله، دوز ياز دوزليغي انكار ايلمه ( امر بكن درست بنويس درست نوشتن رو انكار مكن )

او قلم وزيريدي ، وزيره سلطان اولاسان ( اون قلم وزير است واسه وزير سلطان بشي )

نه يازيم نه سويليم شان و مقاميندا سنون ( چي بنويسم و چه بگويم در شان و منزلت و مقام تو )

قطره بيلر گوره كي اوردا دريا اولاسان ( قطره ميدونه وقتي ميبنه تو دريا هستي )

دنيا مالي محك اولماز عزتين چوخدي سنين ( با مال دنيا نميشه ترا سنجيد عزت و ارزشت خيلي بالاست )

سن گوزوم سن اياقيم ،اياقا قان اولاسان ( تو چشم و پاي من هستي و واسه او نها قوت ميدي )

آرزو افتخار ائتمه كي من شعر ديرم ( آرزو افتخار مكن كه من شعر ميگم )

افتخار ايله بو گون معلمه مهمان اولاسان ( افتخار بكن كه امروز مهمون معلمت باشي )

وسخن آخر:

فقط اين رو ميتونم بگم كه با هر بادي نلرزند

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:7 توسط آرشام | |

 

سلام

اول از همه از عمه بعد از بابائی بد قولم گله کنم که با تاخیر آپم کردند.

جاتون خالی روز معلم از طرف دانشکده حقوق دانشگاه آزاد برای تجلیل از استاد ها یه مراسمی برگزار شده بود که من رو هم دعوت کرده بودند. فکر کنم فضاش صمیمی بود خوب معلومه اگه درس نباشه فضای دانشگاه و  مدرسه صمیمی میشه دیگه.

وقتی نوبت به اجرای برنامه من رسید یه احساس خوبی داشتم احساسی که باعث می شد من قدمهامو محکمتر بردارم نمی دونم شاید اوضاع و احوال به اون سختی که بقیه فکر می کنند نباشه اما خدا رو شکر من و دوستام از پس مراسم خوب بر اومدیم.

تو اون مراسم من چند تا آهنگ خوندم از جمله "رندان علی گو" "عروسک" "تو ومن" و آهنگ آذری "وفاسیز"(بی وفا).

فعلا همه چیز داره خوب پیش می ره وای امتحان های خرداد هم که نزدیکه ددم وای.

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:51 توسط آرشام | |

سلام من آرشام هستم ۱۱ سالمه از تبریز.
من تقريبا از ۳ سالگی با راهنمائی مامان و باباي خوب و مهربونم و تشويق دوتا از دوستام امیر و داوود پيش استاد عزیزم آقای ایوب پاشنگ سازهای کوبه ای (ناغاره ) رو ياد گرفتم و الانم پيش يه استاد ديگم آقای حمید نامور دارم سولفژ (خوانندگی)ياد مي گيرم.
نمي خوام شعار بدم كه معلوليت محدوديت نيست اما فكر مي كنم خدا حكمتي تو كارهاش بوده رو همين حساب چون دوست ندارم كه الكي غصه بخورم و به قول بزرگ ترها دست روي دست بزارم از يه سال پيش تصميم به انتشار يه آلبوم گرفتم.
تو تهيه اين آلبوم كه اسمش "خوشم مياد" کیارش ، محمد ، مسعود و آيتام خيلي كمكم كردن من هم از لطف همشون ممنونم.
راستي مطالب رو بابام برام مي نويسه.پس از بابائي هم تشكر مي كنم .
سعي مي كنم زود به زود آپ شم.

در ضمن از رودابه جون هم ممنونم که منو تنها نمیذارن . 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:58 توسط آرشام | |


Design By : Night Skin