تبليغاتX
آهنگهای پاپ

آهنگهای پاپ

موسیقی

مسابقات قرآن احکام انشای نماز نهج البلاغه و اذان دانشآموزان پسر با نیاز های ویژه (استثنایی)

به نام خدا. هفتمین مسابقات قرآن احکام انشای نماز نهج البلاغه و اذان ویژه ی دانشآموزان پسر با نیازهای ویژه در شهر کرمان برگزار شد که من هم در مسابقات حضور داشتم و به یاری و کمک خداوند بزرگ توانستم مقام اوّل قراعت قرآن کریم پایه ی دوّم دبیرستان رو کسب کنم.
+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 15:53  توسط آرشام   | 

شهر اولین ها

 

 اولين چاپخانه در سال 1227 توسط شاهزاده عباس ميرزا در تبريز تاسيس شد و 12 سال بعد دومين چاپخانه در تهران تاسيس گرديد.
 
 
 براي اولين بار کتب خارجي در تبريز ترجمه گرديد که از آن جمله عبارتند از: پطر کبير،شارل دوازدهم،اسکندر کبير،... .
 
 
 اولين رمان ايران به نام((ستارگان فريب خورده- حکايت يوسف شاه سراج)) توسط ميرزا فتحعلي آخوند زاده در تبريز به رشته تحرير در آمد.
 
 
 اولين دايرهّ المعارف توسط محمد رضا زنوزي تبريزي نوشته شد.
 
 
 اولين کتابخانه عمومي توسط ميرزاحسن خان خازن لشگردر سال 1312 در تبريز تاسيس شد.
 
 
 اولين سينماي ايران پس از پنج سال از اختراع جهاني آن(توسط برادرن لومير) ، در تبريزبا نام سولّي(آفتاب) تاسيس گرديد.
 
 
 اولين نمايشنامه وتئاتر در تبريز به سال 1261 شکل گرفت.
 
 
 اولين عکاسخانه توسط قاسم ميرزا در تبريز راه اندازي شد.
 
 
 اولين فوتباليست شاغل در اروپا (بلژيک) به نام حسين صدقياني از اهالي تبريز در سالهاي 1309-1311 بهترين گل زن باشگاههاي اين کشور بود و در فينال جام
باشگاههاي بلژيک با به ثمر رساندن سه گل باعث قهرماني تيم رويال شالروا اسپورتينگ کلوپ در مقابل تيم بروکسل گرديد.
 
 
 در زمينه پزشکي نخستين طبيب محصل فرنگ نخستين کتابهاي پزشکي - نخستين آبله کوبي - نخستين دانشکده پرستاري مامائي - نخستين دندانهاي مصنوعي -
اولين عمل قلب باز - پيوند قلب برروي سگها و نخستين عمل پيوند کليه توسط دکتر جواد هيات در سال 1347 در تبريز به انجام رسيد.
 
 
 اولين هوانورد ايراني به نام کلنل محمد تقي خان پسيان از اهالي تبريز بود.
 
 
 اولين کارخانه اسلحه و مهمات در شهر تبريز بنا نهاده شد .
 
 
 اولين کارخانه چيني سازي در شهر تبريز ساخته شد.
 
 
 اولين کارخانه توليد برق در اين شهر و اولين خياباني که در آن از چراغهاي برقي استفاده شد خيابان چراغ گازي تبريز بود.
 
 
 اولين ضرابخانه ماشيني و انتشار اسکناس از فعاليت هاي اين شهر اولين ها بود.
 
 
 اولين شهر ايران که صاحب تلفن شد تبريز بود .
 
 
 اولين انجمن زنان در تبريز توسط صاحب سلطان خانم تشکيل گرديد .
 
 
 اولين بلديه و نظميه پليس مردمي و شهرداري ايران متعلق به تبريز است.
 
 
اولين مهمانخانه توسط ميرزا اسحق خان معززالدوله در تبريز پذيراي مهمان گرديد .
 
 
 اولين مدرسه کر و لال ها توسط جبارباغچه بان و اولين مدرسه نابينايان توسط يک ميسيون آلماني و اولين مدارس حرفه اي و بازرگاني
توسط محمدعلي تربيت واولين کودکستان توسط ابوالقاسم فيوضات در تبريز بنا گذاشته شد.
 
 
 اولين پايگاه لرزه نگاري در تبريز (شهر زلزله خيز) بنا گذاشته شد.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 22:26  توسط آرشام   | 

عشق و وفا

دختر جواني چند روز قبل از عروسي آبله سختي گرفت و بستري شد.
نامزد وي به عيادتش رفت و در ميان صحبتهايش از درد چشم خود ناليد..
بيماري زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عيادت نامزدش ميرفت و از درد چشم ميناليد. موعد عروسي فرا رسيد.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم ميگفتند چه خوب عروس نازيبا همان بهتر که شوهرش نابينا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنيا رفت، مرد عصايش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاري جز شرط عشق را به جا نياوردم...".
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 9:42  توسط آرشام   | 

هزینه عشق واقعی

 

    پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . 

مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود :

 صورتحساب !!!

 کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان 

 مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان 

 نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان 

 بیرون بردن زباله 1000 تومان 

جمع بدهی شما به من :12.000 تومان  !

 مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

 بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است 

  وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:

  مامان .... دوستت دارم

  آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 15:1  توسط آرشام   | 

کمک به دیگران

مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود.

ناگهان صداي فريادي را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسي در حال غرق شدن است.

فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...

اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر ديگر را نجات ‌داد!

اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواستند ‌شنید ...!

او تمام روز را صرف نجات افرادي ‌كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانه‌اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي‌انداخت...!


+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 15:34  توسط آرشام   | 

درس اقتصاد

 

با سلامی دوباره

دوستان گرامی درس اقتصاد دوم دبیرستان سال تحصیلی ۸۹-۹۰ مقدمه را برایتون میذارم امیدوارم بتونین استفاده کنین فقط ازتون خواهش میکنم نظراتتون رو بدین تا من بتونم از راهنمائیهای شما استفاده کنم نمیدونم این فایلها رو راحت میتونین دانلود بکنین بهم خبرش رو بدین تا من فایلهای بعدی رو هم آماده کنم براتون

موفق باشین و سربلند

مقدمه اقتصاد دوم دبیرستان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 0:46  توسط آرشام   | 

برگشتی دوباره

 

با سلام خدمت تمام دوستان و هم نوعان عزیز

من برگشتم و امیدوارم بتونم دوام بیارم و مطالبی که دلم می خواد رو واستون بیان کنم و از این طریق با دوستان خوبم ارتباط برقرار کنم دوستان عزیز مادر سپید در وبلاگشون گفتند که می خوان برای بچه های روشندل کتابهای صوتی درسی تهیه کنند این یک فکر جالبی است و یک کار بزرگ و امیدوارم که به همت و کمک دوستان بتونن از عهده این کار بزرگ بر بیان من هم این مطلب رو اینجا بیان کردم تا اگه عزیزی دوست داره در این کار خیر همراه ما باشه به جمع دوستان بپیونده و مطمئنا با این کارش خدمت بزرگی برای جامعه نابینایان و دانش آموزان روشندل انجام داده و ما هم از اینجا برای سلامتی همه دوستان و عزیزانی که برای ما زحمت میکشن آرزوی سلامتی و تندرستی داریم در ضمن من هم سعی میکنم مه فایلهای درس ها رو بصورت فایل به فایل در اینجا بذارم تا اگه دوستان نیاز داشتن بتونن از اینجا بردارن

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 23:1  توسط آرشام   | 

یه غیبت طولانی

با سلام دوستان من اومدم با یه غیبت  طولانی فعلا این رو ازم داشته باشین تا سر وقت براتون بگم که چه کارها کردم

در خنده ها می گدازم ازگریه ها می نویسم در این حوالی غریبه م راهی به جایی ندارم تنها تو را می شناسم تنها تو را می نویسم.. با آن که در لحظه هایم جای تو خالی ست ولی تکرار نام تو زیباست از ابتدا می نویسم... . . ..دوستت دارم 

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت 

بايد آهسته نوشت ، با دل خسته نوشت ، با لب بسته نوشت... گرم و پررنگ نوشت... روي هر سنگ نوشت تا بخوانند همه. که اگر عشق نباشد دل نيست

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:29  توسط آرشام   | 

چهار شنبه سوری

با سلام خدمت دوستان 
می خواستم برای شما عزیزان مطالبی را در باره مراسم آخر سال قرار بدم که به مطالب جالبی در سایت کودکان برخورد کردم که به نظرم جالب اومد واسه همین عین همان مطالب رو واسه دوستان اینجا میذارم و امیدوارم که استفاده لازم رو ببرند.

بوته افروزی 

در ایران رسم است که پیش از پریدن آفتاب ، هر خانواده بوته های خار و گزنی را که از پیش فراهم کرده اند روی بام یا زمین حیاط و یا در گذرگاه در سه یا پنج یا هفت < گله > کپه می کنند. با غروب آفتاب و نیم تاریک شدن آسمان ، زن و مرد و پیر و جوان گرد هم جمع میشوند و بوته ها را آتش می زنند . در این هنگام از بزرگ تا کوچک هر کدام سه بار از روی بوته های افروخته می پرند ، تا مگر ضعف و زردی ناشی از بیماری و غم و محنت از خود بزدایند و سلامت و سرخی و شادی به هستی خود بخشند. مردم در حال پریدن از روی آتش ترا نه هایی می خوانند:

زردی من از تو ، سرخی تو از من 

غم برو شادی بیا ، محنت برو روزی بیا 

ای شب چهارشنبه ، ای کلیه جاردنده ، بده مرا بنده 

خاکستر چهارشنبه سوری ، نحس است ، زیرا مردم هنگام پریدن از روی آن ، زردی و بیماری خود را ، از راه جادوی سرایتی ، به آتش میدهند و در عوض سرخی و شادابی آتش را به خود منتقل می کنند، سرود " زردی من از تو/ سرخی تو از من " 

هر خانه خاکستر را در خاک انداز جمع می کند و آن را به بیرون خانه می برد و در سر چهار راه ، یا در آب روان می ریزد در بازگشت به خانه ، در خانه را می کوبد و به ساکنان خانه می گوید که از عروسی می اید و تندرستی و شادی برای خانواده آورده است . در این هنگام اهالی خانه در را به رویش می گشایند. او بدین گونه همراه خود تندرستی و شادی را برای یک سال به درون خانه خود می برد. ایرانیان عقیده دارند که با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضای خانه را از موجودات زیانکار می پالایند و دیو پلیدی و ناپاکی را از محیط زیست دور و پاک می سازند. برای این که آتش آلوده نشود خاکستر آن را در سر چهار راه یا در آب روان می ریزند تا باد یا آب آن را با خود ببرد.

مراسم کوزه شکنی 

مردم پس از آتش افروزی مقداری زغال به نشانه سیاه بختی ، کمی نمک به علامت شور چشمی ، و یکی سکه دهشاهی به نشانه تنگدستی در کوزه ای سفالین می اندازند و هریک از افراد خانواده یک بار کوزه را دور سر خود می چرخاند و آخرین نفر، کوزه را بر سر بام خانه می برد و آن را به کوچه پرتاب می کند و می گوید: <درد و بلای خانه را ریختم به توی کوچه > و باور دارند که با دور افکندن کوزه ، تیره بختی و شور بختی و تنگدستی را از خانه و خانواده دور می کنند.

همچنین گفته می شود وقتی میترابیسم از تمدن ایران باستان در جهان گسترش یافت ، در ر وم و بسیاری از کشورهای اروپائی ، روز 21 دسامبر 30آذر به عنوان تولد میترا جشن گرفته میشد. ولی پس از قرن چهارم میلادی در پی اشتباهی روز کبیسه رخ داد این روز به 25 دسامبر انتقال یافت 

فال گوش نشینی 

زنان و دخترانی که شوق شوهر کردن دارند ، یا آرزوی زیارت و مسافرت ، غروب شب چهارشنبه نیت می کنند و از خانه بیرون می روند و در سر گذر یا سر چهار سو می ایستند و گوش به صحبت رهگذران می سپارند و به نیک و بد گفتن رهگذران تفال می زنند اگر سخنان دلنشین و شاد از رهگذران بشنوند ، بر آمدن حاجت و آرزوی خود را بر آورده می پندارند. ولی اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند به مراد و آرزو را در سال نو ممکن نخواهند دانست .

قاشق زنی 

زنان و دختران آرزومند و حاجت دار ، قاشقی با کاسه ای مسین بر می دارند و شب هنگام در کوچه و گذر راه می افتند و در برابر هفت خانه می ایستند و بی آنکه حرفی بزنند پی در پی قاشق را بر کاسه می زنند . صاحب خانه که می داند قاشق زنان نذر و حاجتی دارند ، شیرینی یا آجیل ، برنج یا بنشن و یا مبلغی پول در کاسه های آنان می گذارند. اگر قاشق زنان در قاشق زنی چیزی به دست نیاورند، از بر آمدن آرزو حاجت خود ناامید خواهند شد. گاه مردان به ویژه جوانان ، چادری بر سر می اندازند و برای خوشکزگی و تمسخر به قاشق زنی در خانه های دوست و آشنا و نامزدان خود می روند.

آش چهارشنبه سوری 

خانواده هایی که بیمار یا حاجتی داشتند براب برآمدن حاجت و بهبود یافتن بیمارشان نذر می کنند و در شب چهارشنبه آخر سال <آش ابودردا> یا <آش بیمار> می پختند و آن را اندکی به بیمار می خوراندند و بقیه را هم در میان فقرا پخش می کردند 

تقسیم آجیل چهارشنبه سوری 

زنانی که نذر و نیازی می کردند در شب چهارشنبه آخر سال ، آجیل هفت مغز به نام آجیل چهارشنبه سوری از دکان رو به قبله می خریدند و پاک می کردند و میان خویش و آشنا پخش می کردند و می خوردند به هنگام پاک کردن آجیل قصه مخصوص آجیل چهارشنبه سوری ، معروف به قصه خارکن را نقل می کردند. امروزه ، آجیل چهارشنبه سوری جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهار شنبه سوری شده است 

گرد آوردن بوته ، گیراندن و پریدن از روی آن و گفتن عبارت زردی من از تو ، سرخی تو از من شاید مهمترین اصل چهارسنبه سوری است . هر چند که در سالهای اخیر متاسفانه این رسم شیرین جایش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است 

کاش همه با هم و دست به دست هم بدهیم و مراسمات و آئینی که از پدرانمان برایمان رسیده است زنده نگه داریم و نگذاریم که این مراسمات رنگ و بوی کهنگی گرفته و از خاطرات محو شود


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 9:30  توسط آرشام   | 

جراغ جادو

يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…


يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… 


جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم… 


منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!


 من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته

باشم !


پوووف! منشی ناپديد ميشه ...


! بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من


 من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته

باشم و تمام عمرم حال کنم ...


 پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… 


بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… 


مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 22:23  توسط آرشام   |