آهنگهای پاپ
موسیقی
در خنده ها می گدازم ازگریه ها می نویسم در این حوالی غریبه م راهی به جایی ندارم تنها تو را می شناسم تنها تو را می نویسم.. با آن که در لحظه هایم جای تو خالی ست ولی تکرار نام تو زیباست از ابتدا می نویسم... . . ..دوستت دارم فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت بايد آهسته نوشت ، با دل خسته نوشت ، با لب بسته نوشت... گرم و پررنگ نوشت... روي هر سنگ نوشت تا بخوانند همه. که اگر عشق نباشد دل نيست يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… باشم ! باشم و تمام عمرم حال کنم ...
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود . در يونان باستان، سقراط به دانش زيادش مشهور و احترامی والا داشت. روزی يكی از آشنايانش، فيلسوف بزرگ را ديد و گفت: كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد! استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود . استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان ، با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد ! سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود . وقتي مسابقات به پايان رسيد ، در راه بازگشت به منزل ، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد. استاد گفت : " دليل پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي مسلط بودي. ثانيا تنها اميدت همان يك فن بود. و سوم اينكه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي ! ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كني. راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.. زندگي آتشگهي ديرندة پا برجاست گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست ور نه خاموش است و خاموشي گناه ماست دانايان گويند اگر همت نمودي دست ياري بفشاري ماهي هديه نكن ماهيگيري بياموز بر آنيم خويشتن مان را بيازمائيم و باشد نيكان دانائي را تجربه كنيم در گامي به وسعت همايش شكوه همدلي انجمن اولياء و مربيان دانش آموزان و فارغ التحصيلان استان آذربايجان شرقي با همكاري بانوان خير مدرسه ساز و حمايت سازمان فرهنگي هنري شهرداري تبريز و صنايع غذائي شيرين عسل و شركت مهراصل وهيئت امناء شهرك صنعتي شهيد سليمي مثل سال گذشته اقدام به برپائي دومين همايش شكوه همدلي با حضور مسئولين و خيرين و خانواده محترم معلولين عزيز روز چهارشنبه همزمان با روز جهاني معلولين برگزار ميگردد كه جا دارد اينجا از تمامي عزيزان كه در راه تعالي اين بهشتيان روي زمين از هيچ كوششي دريغ نمي نمايند تشكر نمايم و دست همه اين عزيزان را بوسه ميزنم و برايشان آرزوي توفيق دارم چهار شمع به آهستگي ميسوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش ميرسيد. شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نميتواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودي ميميرم ....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم ......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت. شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار دادهاند و اهميت مرا درك نميكنند، آنها حتي فراموش كردهاند كه به نزديكترين كسان خود عشق بورزند .............. طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد. ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شدهايد، همه انتظار دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد ......... سپس شروع به گريستن كرد ........... پــــــــس... شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما ميتوانيم بقيه شمعها را دوباره روشن كنيم، مـن امـــيد هستم. با چشماني كه از اشك و شوق ميدرخشيد ..... كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمعها را روشن كرد. نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود.
می خواستم برای شما عزیزان مطالبی را در باره مراسم آخر سال قرار بدم که به مطالب جالبی در سایت کودکان برخورد کردم که به نظرم جالب اومد واسه همین عین همان مطالب رو واسه دوستان اینجا میذارم و امیدوارم که استفاده لازم رو ببرند.
بوته افروزی
در ایران رسم است که پیش از پریدن آفتاب ، هر خانواده بوته های خار و گزنی را که از پیش فراهم کرده اند روی بام یا زمین حیاط و یا در گذرگاه در سه یا پنج یا هفت < گله > کپه می کنند. با غروب آفتاب و نیم تاریک شدن آسمان ، زن و مرد و پیر و جوان گرد هم جمع میشوند و بوته ها را آتش می زنند . در این هنگام از بزرگ تا کوچک هر کدام سه بار از روی بوته های افروخته می پرند ، تا مگر ضعف و زردی ناشی از بیماری و غم و محنت از خود بزدایند و سلامت و سرخی و شادی به هستی خود بخشند. مردم در حال پریدن از روی آتش ترا نه هایی می خوانند:
زردی من از تو ، سرخی تو از من
غم برو شادی بیا ، محنت برو روزی بیا
ای شب چهارشنبه ، ای کلیه جاردنده ، بده مرا بنده
خاکستر چهارشنبه سوری ، نحس است ، زیرا مردم هنگام پریدن از روی آن ، زردی و بیماری خود را ، از راه جادوی سرایتی ، به آتش میدهند و در عوض سرخی و شادابی آتش را به خود منتقل می کنند، سرود " زردی من از تو/ سرخی تو از من "
هر خانه خاکستر را در خاک انداز جمع می کند و آن را به بیرون خانه می برد و در سر چهار راه ، یا در آب روان می ریزد در بازگشت به خانه ، در خانه را می کوبد و به ساکنان خانه می گوید که از عروسی می اید و تندرستی و شادی برای خانواده آورده است . در این هنگام اهالی خانه در را به رویش می گشایند. او بدین گونه همراه خود تندرستی و شادی را برای یک سال به درون خانه خود می برد. ایرانیان عقیده دارند که با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضای خانه را از موجودات زیانکار می پالایند و دیو پلیدی و ناپاکی را از محیط زیست دور و پاک می سازند. برای این که آتش آلوده نشود خاکستر آن را در سر چهار راه یا در آب روان می ریزند تا باد یا آب آن را با خود ببرد.
مراسم کوزه شکنی
مردم پس از آتش افروزی مقداری زغال به نشانه سیاه بختی ، کمی نمک به علامت شور چشمی ، و یکی سکه دهشاهی به نشانه تنگدستی در کوزه ای سفالین می اندازند و هریک از افراد خانواده یک بار کوزه را دور سر خود می چرخاند و آخرین نفر، کوزه را بر سر بام خانه می برد و آن را به کوچه پرتاب می کند و می گوید: <درد و بلای خانه را ریختم به توی کوچه > و باور دارند که با دور افکندن کوزه ، تیره بختی و شور بختی و تنگدستی را از خانه و خانواده دور می کنند.
همچنین گفته می شود وقتی میترابیسم از تمدن ایران باستان در جهان گسترش یافت ، در ر وم و بسیاری از کشورهای اروپائی ، روز 21 دسامبر 30آذر به عنوان تولد میترا جشن گرفته میشد. ولی پس از قرن چهارم میلادی در پی اشتباهی روز کبیسه رخ داد این روز به 25 دسامبر انتقال یافت
فال گوش نشینی
زنان و دخترانی که شوق شوهر کردن دارند ، یا آرزوی زیارت و مسافرت ، غروب شب چهارشنبه نیت می کنند و از خانه بیرون می روند و در سر گذر یا سر چهار سو می ایستند و گوش به صحبت رهگذران می سپارند و به نیک و بد گفتن رهگذران تفال می زنند اگر سخنان دلنشین و شاد از رهگذران بشنوند ، بر آمدن حاجت و آرزوی خود را بر آورده می پندارند. ولی اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند به مراد و آرزو را در سال نو ممکن نخواهند دانست .
قاشق زنی
زنان و دختران آرزومند و حاجت دار ، قاشقی با کاسه ای مسین بر می دارند و شب هنگام در کوچه و گذر راه می افتند و در برابر هفت خانه می ایستند و بی آنکه حرفی بزنند پی در پی قاشق را بر کاسه می زنند . صاحب خانه که می داند قاشق زنان نذر و حاجتی دارند ، شیرینی یا آجیل ، برنج یا بنشن و یا مبلغی پول در کاسه های آنان می گذارند. اگر قاشق زنان در قاشق زنی چیزی به دست نیاورند، از بر آمدن آرزو حاجت خود ناامید خواهند شد. گاه مردان به ویژه جوانان ، چادری بر سر می اندازند و برای خوشکزگی و تمسخر به قاشق زنی در خانه های دوست و آشنا و نامزدان خود می روند.
آش چهارشنبه سوری
خانواده هایی که بیمار یا حاجتی داشتند براب برآمدن حاجت و بهبود یافتن بیمارشان نذر می کنند و در شب چهارشنبه آخر سال <آش ابودردا> یا <آش بیمار> می پختند و آن را اندکی به بیمار می خوراندند و بقیه را هم در میان فقرا پخش می کردند
تقسیم آجیل چهارشنبه سوری
زنانی که نذر و نیازی می کردند در شب چهارشنبه آخر سال ، آجیل هفت مغز به نام آجیل چهارشنبه سوری از دکان رو به قبله می خریدند و پاک می کردند و میان خویش و آشنا پخش می کردند و می خوردند به هنگام پاک کردن آجیل قصه مخصوص آجیل چهارشنبه سوری ، معروف به قصه خارکن را نقل می کردند. امروزه ، آجیل چهارشنبه سوری جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهار شنبه سوری شده است
گرد آوردن بوته ، گیراندن و پریدن از روی آن و گفتن عبارت زردی من از تو ، سرخی تو از من شاید مهمترین اصل چهارسنبه سوری است . هر چند که در سالهای اخیر متاسفانه این رسم شیرین جایش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است
کاش همه با هم و دست به دست هم بدهیم و مراسمات و آئینی که از پدرانمان برایمان رسیده است زنده نگه داریم و نگذاریم که این مراسمات رنگ و بوی کهنگی گرفته و از خاطرات محو شود
يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم…
منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته
پوووف! منشی ناپديد ميشه ...
! بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من
من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…
مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!
هنگامي كه بلايي به سرمان مي آيد، يا همه چيزمان را از دست مي دهيم يا كسي كه عاشقمان بوده ما را ترك مي كند، اغلب ما از خودمان مي پرسيم: «چرا؟»
«چرا من؟»
«چرا حالا؟»
«چرا او مرا سرگشته و تنها رها كرد؟»
سؤالاتي كه با «چرا » شروع مي شوند، ممكن است ما را به يك چرخة بي حاصل بيندازند.
اغلب جوابي براي اين «چرا»ها وجود ندارد و يا اگر هم جوابي وجود داشته باشد، اهميتي ندارد.
افراد موفق سؤالاتي از خود مي پرسند كه با «چه» شروع مي شوند:
«چه چيزي از اين پيشامد آموختم؟»
«چه كاري بايد در برخورد با اين پيشامد بكنم؟»
و هنگامي كه پيشامد واقعاً فاجعه آميز است، از خود مي پرسند: «چه كاري طي 24 ساعت آينده مي توانم بكنم تا اوضاع كمي بهتر شود؟»
در يک کلام
افراد خوشبخت هيچوقت نگران نيستند كه آيا زندگي بر «وفق مراد» هست يا نه. اينها از آنچه كه دارند بيشترين استفاده را مي كنند و آنچه كه از دستشان بر مي آيد انجام مي دهند. و اگر زندگي بر وفق مراد نبود، خيلي مهم نيست كه «چرا؟»
”سقراط؛ آيا میدانی من چه چيزی درباره دوستت شنيدم؟“
سقراط جواب داد: ”يك لحظه صبر كن، قبل از اينكه چيزی به من بگويی، مايلم كه از يك آزمون كوچك بگذری. اين آزمون، پالايش سهگانه نام دارد.“
آشنای سقراط: ”پالايش سهگانه؟“
سقراط: ”درست است، قبل از اينكه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است كه چند لحظه وقت صرف كنيم و ببينيم كه چه میخواهی بگويی. اولين مرحله پالايش حقيقت است. آيا تو كاملا مطمئن هستی كه آنچه كه درباره دوستم میخواهی به من بگويی حقيقت است؟“
آشنای سقراط: ”نه، در واقع من فقط آن را شنيدهام و...“
سقراط: ”بسيار خوب، پس تو واقعا نمیدانی كه آن حقيقت دارد يا خير. حالا بيا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالايش خوبی. آيا آنچه كه درباره دوستم میخواهی به من بگويی، چيز خوبی است؟“
آشنای سقراط: ”نه، برعكس...“
سقراط: ” پس تو میخواهی چيز بدی را درباره او بگويی، اما مطمئن هم نيستی كه حقيقت داشته باشد. با اين وجود ممكن است كه تو از آزمون عبور كنی، زيرا هنوز يك سوال ديگر باقی مانده است: مرحله پالايش سودمندی. آيا آنچه كه درباره دوستم میخواهی به من بگويی، برای من سودمند است؟“
آشنای سقراط: ” نه، نه حقيقتا.“
سقراط نتيجهگيری كرد: ”بسيار خوب، اگر آنچه كه میخواهی بگويی، نه حقيقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا میخواهی به من بگويی؟“
اينچنين است كه سقراط فيلسوف بزرگی بود و به چنان مقام والايی رسيده بود.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!

| Design By : Night Skin |


